|
خاک نقاشی ها -
نوروز 1388- جزیره هرمز
احمد نادعلیان
صبح
روز دوم فروردین 1388 به بندر عباس رسیدم و از آنجا مستقیما راهی جزیره هرمز شدم.
صبح
روز بعد به بندر عباس رسیدم و از آنجا مستقیما راهی جزیره هرمز شدم.


در جزیره یکی دو روزی مشغول
گشت و جستجو بودم


در طبیعت که قدم میزدم به
دوستان انتخاب شده در جشنواره مجسمه های شنی فکر میکردم
با دیدن این چشمنداز پیش طرح
آقای فرزین هدایت زاده به ذهنم آمد
او به دنبال چنین فضایی بود.
و شاید کار به صورت آماده اینجا وجود داشت.

علی رغم اینکه نقاشی سیمرغ
را بومی های جزیره احیا کرده بودند، بارندگی های ایام تعطیلات رنگها را
شست.
آنچه که باقی مانده بود گونی
های رنگ ها بود.

بار دیگر آلودگی محیطی تکرار
شد
اما این بار در اثری که من نیز در آن سهم داشتم

در جای دیگر جزیره تکه پارچه
های رنگی دیدم
جای تارا گودرزی خالی بود
شاید در سفری دیگر با آنها
کاری انجام بدهم و یا آنها را برای تارا بیاورم

قایق ها را که دیدم آثار محمود مکتبی به ذهنم آمد
آنها آماده بودند که اندیشه
ما در آنها آسایشی ابدی داشته باشد.

مدتی قبل رئیس مرکز پژوهش
حفاظت محیط زیست جزیره به من گفت که در جزیره بیش از 80 قایق فرسوده وجود
دارد. نه آنها را میشود نابود کرد و سوزاند. آنها محیط را آلوده میکنند.
ایشان از من خواستند که آیا
میشود با این قایق ها کار هنری انجام داد. این بسیار خوشحال کننده
است که هنر میتوانت راه حل نیز باشد


بر روی تکه های فایبرگلس و
چوبی باقیمانده قایق ها در ساحل با خاک هرمز نقاشی کردم

در این آثار ترکیب بندی از
شکلی که تصادفی به دست ما میرسد پیروی میکنند.


مهر جدیدی را بر روی ماسه
های تیره ای که همانند نقره میدرخشتد چاپ کردم.


در بخسی از ساحل ماهی
های مرده کوچک زیاد بودند

کنیز را فراموش نکردم
به دیدنش رفتم
در کنار صدف و ماهی های خشک
شده "خاک - نقاشی پشت شیشه نیز انجام داده بود و در داخل قلعه میفروخت.


متاسفانه در فروشگاه صنایع
دستی بندرعباس ماهی و کوسه خشک نیز به عنوان صنایع دسنی فروخته میشود.
امیدوارم روزی با صنایع دستی
دیگر جاگزین شوند.
مسافران نوروزی از نقاشی پشت
شیشه کنیز استقبال کردند. در مقابل کنیز میگفت من مبلغ زیادی برای صدف ها
هزینه کردم و بدهکار هستم.

کنیز به من پیشنهاد داد که
با کمک دخترانش به صورت مشترک نقاشی تولید کنیم و او آنها را در قلعه
بفروشد.
داستان زندگی کنیز برای من
باورش مشکل است. روزهایی که در خانه کنیز ساکن بودم و کار میکردم خیلی ها
رفت و آمد داشتند. اغلب به من میگفت این پسرم است. مدتی بعد گیج شدم .
یک بار از کنیز سئوال کردم چند تا بچه داری؟
کنیز خندید و گفت دو جین
(12) شاید هم بیشتر
کنیز گفت که از شوهر اولم شش
تا بچه داشتم، او مرا تنها گذاشت. برای درآمد به کارهای جمع آوری صدف روی
آوردم. از شوهر دوم که فعلا با او زندگی میکنم نیز شش بچه دارم و شوهر من
نیز قبلا زنی داشته! کمی سرم گیج رفت فهمیدم که آنها جمعا بیش از بیست بچه
دارند. پسرهای کنیز تن به کار نمیدادند. یکی از برادر پسرهایش
چند سال قبل ضمن حمل کالای قاچاق مورد اصابت گلوله قرار گرفته و جان باخته
است و مدتی قبل نیز یکی از اقوام نزدیک فرزندانش سرنوشتش همین بوده
است. کنیز نگران پسرانش بوده و هست. به نظر میرسد هیچ راه حلی وجود
ندارد. در جزیره کار نیست و پنجاه درصد جوانان کارشان همین است. حضور من در
خانه کنیز برای این نبود که چیزی در آنجا عوض شود. قصد من این بوده و هست
که خودم را عوض کنم و از بی تفاوتی نجات دهم

من به مدت دو هفته در خانه
کنیز با دخترانش به صورت مشترک کار کردم. ابتدا من طراحی میکردم. دخترانش
رنگ گذاری میکردند. گاهی اوغات شبها کنیز سعی میکرد که طراحی های مرا تقلید
کند. اما موجوادت تخیلی بوجود می آمدند. و من سعی کردم از نگاه بدوی
او بهره ببرم و در کارهایم استفاده کنم. من این نوع داد وستد با
کودکان و یا بدویت را دوست دارم. شاید هر دو ما نفع میبریم. سعی من
این بوده و هست که این اعتماد به نفس را در کنیز ایجاد کنم. کنیز پیش از
این قلم به دست نگرفته بوده است بیشتر سوزن دوزی میکرده است.
یکی از کارهای کوچک را که من یک خرچنگ را طراحی کردم کنیز
به مبلغ پانصد تومان فروخت !
به کنیز گفتم که که کارهای
من قیمتشان بیشتر است. ما تصمیم گرفتم که حاصل کارمان را نصف کنیم و کنیز
قبول کرد که کارهایی که من به تهران میبرم با هر قیمتی که میخواهم بفروشم.
در اردیبهشت 88 در نگارخانه ماه مهر نمایشگاه خواهم شت و
آثار مشترکم با کنیز و دخترانش را ارائه خواهم داد.

زندگی در خانه کنیز تماما
فکر کردن به واقعیت های غم انگیز نبود. ما لحظات شیرینی را نیز داشتیم.
در خانه آنها باز بود و هر
وقت بزی برای خوردن برگ درخت موز وارد خانه میشد برای ساخت قلم مو از دمش
مالیات میگرفتیم.

پس از مدتی آقای آشتیانی به
من پیوستند. دو دانشجوی معماری که علاقمند بودند با من همکاری کنند
با نانو کار کردند. من به کمک آشتیانی ترکیب آب نانو و
خاک جزیره را تجربه کردم. از اولین مزیت آن این بود که رنگ آن غلیظ
میشود و پوشش خوبی دارد. تجربه ها ادامه دارد. دسترسی به چنین رنگی بسیار
ارزشمند است و سازگار با محیط زیست.


در جایی در جزیره دیدم که
برای کارهای محیطی از رنک پلاستک استفاده شده است.
من فکر میکنم این کار اشتباه
باشد.

جزیره از رنگ غنی است بهتر
است بیشتر جستجو کنیم و ما با محیط سازگار باشیم

در جایی دیگر چیدمانی با
آینه انجام شده بود و آینه ها در آنجا رها شده بود. حالا آنها به زباله
محیطی تبدیل شدند.

در جایی دیگر خرده سفالهایی
را پیدا کردم و با خاک جزیره بر روی آنها نقاشی کردم.

تعدادی از آنها را دفن و
بقیه را برای نمایشگاهم به تهران آوردم

بعضی از روزها در خلوت خودم
دورتا دور جزیره را پیاده میرفتم و خرت و پرت جمع میکردم.

و بر روی آنها نقاشی میکردم





در ساحل جزیره خیلی چیزها
وجود دارد که میتواند بوم باشد


دنده گاو؛ جمجمه لاکپشت و
ستون فقرات نهنگ



یکی از روزها یک از شاگردان
ماه قبلم به دیدن من آمدند. دستهایش با حنا نقاشی شده بود
چند روز قبل آن در خانه آنها
عروسی بود و من و دوستانم را برای تماشا به اتاق عروس بردند.

اما در آخرین روزهایی که در
جیره بودم آقایی به نام مرادی با من تماس گرفتند و از من سئوال کردند
که چرا جشنواره شنی برگزار نشد.
به اندازه کافی برای ایشان
توضیح دادم.
مرادی به من گفت که او با
شرکت بردیا در تماس بوده و بنا بر این بوده که از مبدا گناوه و خلیج فارس
او طول ایران را با دوچرخه رکاب بزند و از آنجا سفر برون مرزیش را
ادامه دهد.
برای این سفر انگیزه های
متععدی داشت. مرادی گفت چند سالی من از بیماری سرطان رنج میبردم
حالا مدتی است علائم بهبودی
در من وجود دارد و به شکرانه سلامیتم نیت کرده ام این کار را انجام دهمم
به اقای مرادی پیشنهاد دادم
که این سفر به جای گناوه میتواند از مبدا جزیره هرمز باشد. ایشان استقبال
کردند و به همراه همسرشان به جزیره آنمدند.

مرادی در زمینه نمایش تحصیل
کرده و در زمینه مطبوعات فعال بوده است
همسر ایشان و یکی از
دوستانشان در این سفر شریکند.
برای شروع سفر آنها جزیره را
دور زدند. برای دور جزیره من با دوچرخه صلح آنها را همراهی کردم. فرزندان
دوستشان نیز حضور داشتند.
آقای مرادی از من خواستند که بیانیه سفرشان
را بنویسم.
تا آنجا که به
خاطر می آورم چنین چیزی را نوشتم.
به نام خالق
هستی
"خدای واحد ما
را خلق کرده است. در جهانی واحد زندگی میکنیم. از مرزها عبور میکنیم.
ارزش رفتن کمتر از رسیدن به مقصد نیست. ... پیام ما صلح و دوستی است."

قرار بود که شرکت بردیا از
مسیر بندرعباس به تهران برای من بلیط ارسال کنند آنها من را نیز فراموش
کردند. توفیق نصیب ما شد که روزهای بیشتری در جزیره بمانم و به یکی از
اهدافم نزدیک شدم.
من در محله قدیمی هرمز خانه
آقای گلزاری را خریدم. نزدیک خانه مادر کنیز است.
به
یاری خدا سال آینده در خانه خودم هنرمندان را اسکان میدهم و جشنواره شنی با
فن آوری نانو را برگزار مینمایم.
ماشین به خانه دسترسی ندارد.
حدود هفتاد متر باید از کوچه های باریک راه رفت. برای من و میهمانانم
امتیاز است.
متاسفانه در چند ماهی که
خانه خالی از سکنه بوده به مرکز مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی تبدیل شده
بود.
اما در آینده چنین خانه ای
میتواند به یکی از بهترین خانه های هرمز تبدیل شود.
در چند ماه آینده به این
مکان باز میگردم و هنرمند سرای خلیج فارس را در جزیره هرمز راه اندازی
مینمایم.
این مرکز وابسته به پردیس و
پایگاهی زمستانی خواهد بود.

این خانه درخت نخل دوست
داشتنی دارد. اما درون آن ویرانه است
به کمک چن دوست که دو تن
آنها دانشجوی معماری بودند قسمتهایی از خانه را ترمیم کردیم.


من جزیره هرمز را دوست دارم.
گاهی اوغات تمامی رنگهای عالم را در گوشه ای از یک صخره آن میتوان دید
اینجا بهشت هنرمندان جهان
خواهد شد.
این یک آرزو است اما ممکن.
کلید خانه را به حسن
دریاپیما سپردم
 |